تبليغاتX
سمفونی تاریک
آرامش دریا درد عمیقیست نه ماهی میداند نه ماه
 

مي خواني از ديده ام؟

انگار در بزرگراه گمراهي خويش

مانده ام رنجور تر از شبي كه

ماهش را در خود گم كرده است

در حسرتي كه كاش مي توانستند

لحظه ها بمانند

در سكون    لحظه اي

لحظه اي چشم در چشم  و

دل بردل.

مي خواني از ديده ام؟

دلم با دروازه هائي كه

 روشنترين احاديث عشق را

بر خود مي گشود

به تنگي چشمايت شدست

 

ميبيني كه نه

نميبيني در شبان من

تا چشم به كار خواب نباشد

تو هستي نگار غمگذار پلك خسته ام

 

چشم كورت بر خرابي ام مدوز

طوفان كه آنگاهان

به آباديم شوريد

از زمستان دل تو بود

 

با كدام كينه شيطاني

كدام فريب – كدام ستاره روشن

مرا بي خودت گذاشتي

به شعرت به عشق به درد

 نگه داشتي

 

مرا گرفته ز دست

دستان بي رحم دزدان تقدير

تو را دلم را

و دادست زخمي به عمق تاريك

شب سكوت من .

 

با انكه زمان در شتاب ثانيه هاست

تا نبود من فاصله هاست

خدا را چه خواند ه ام؟

شايد همين فرداست

فردا كه بي رويشي دوباره 

 بذري بخاك باشم

شايد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:55  توسط حامد عظیمی | 
 

 

سمفوني مه

 

 

در جاده اي مه گرفته راه مي روم

آهنگي در هوا معلق است

سرد و لغزان بر بستر هوش

كه گويي به بي هوشي مي برد مرا

 

گامهايم ضربان ريتمهاييست

كه آرام

بر ملودي سرد و مرطوب

اين بكر مينشيند

آوازي در من جاري مي شود

ونام تو معصومانه تكرار مي شود

 

ابر هاي نا هموار

پشت بر پشت يكديگر

چنان رنگي به نگاه ملوديك من مي دهند

كه روح مرا همچون آكوردهاي ديسونانت

معلق ميكنند

             به شادي به غم به آرزو به ارامش

 

 

چه پيغام مطبوعي دارد اين آسمان

 

 

انگار اندام نازك تو

بر حول نگاه نيازمند من

زيبايي رادنبال مي كند

و چه شگرف است اين حال

كه ذوق دوباره مرا بر مي آفريند

تا بشتابم از باغ لبان تو

 بوسه هاي سرخي بچينم

و به عطرش مسخ شوم

 

هنوز راه مي روم تنها

و هيچگاه اينقدر با تو نبوده ام

باران به گونه هايم مي ريزد

 با اشكهايم در هم مي شود

و آهنگ تو در گوشم انچنان كه بود

مي آيد

 

ح باران ع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط حامد عظیمی | 

در تيره گاه شبي وخيم

حيرتي پشت رويايي بيدار مي شود

تو مي آيي زيباتر از ماه

و در قفاي بامدادي تيره و سرخ

خور شيد به خجلت خويش تو را

مي بيند

و

 

من كه مشعوف ترانه بازي

ستايش تو را به سجده شعر مي برم

هنوز دلداده ام

راهي به جز عشق نماندست

حتي به دورترين جاي فاصله

مرا به خاطر بياور

من همانجاي دور دلتنگي

به انتظار خاطر تو

سر به گريبانم

ح باران ع

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط حامد عظیمی | 

خانم آفتاب پرست

در من كه هيچ

بر من كه نشستي

همرنگ من نگشتي

من بارانم

از دلي خاكستري

با پشته پشته عقده خيس

نه پنجره اي روشن از درگاه

تا بر تو بتابم وگرم باشم و

سجود آوري

رفتي كه نبودنت ديگر گونه

عميق باشد

رفتي كه بودنت اينگونه

چونان حريق باشد

 

اما رنگين بانو بلند

مخازن دوزخ را

نمي شود همرنگ شد

آنروز در حساب

توئي كه خاكستر خواهي شد

خاكستري داغ

بي هیچ اشكي حتي كه عقده ات را

از حجم بكاهد

 

ح باران ع

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 11:33  توسط حامد عظیمی | 

هنوز پشت نگاه تو دردي به خاطر است

اين روزها دشنه اي پشت هر عابر است

 

گفتي لباس   سر و صورت    زبان آدمي

درنده خوست به هيبت آدم كه ظاهر است

 

گفتم   ترانه   عشق   آه    گول ما مخور

اين دروغها همگي  كار شاعر  است

 

هر كو ز عشق دم زد و قلب تو را گرفت

باور مكن كه او نيز  مكار  ماهر  است

 

آنكو كه مهر ريا به سرش چو پينه شد

گر خوب بنگري ببيني كه كافر است

 

 

ح باران ع

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:0  توسط حامد عظیمی | 

 

مرگ چیست ؟

ایستگاه زمان یا

رستن از اسارتگاه جسم

پرواز در راز روح

یا هبوط در خاک مرده

اما مرگ برای ما

راز بزرگ آزادیست

ح باران ع

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 9:11  توسط حامد عظیمی | 

بي من نشسته من

چون كودكي بي گهواره

بي من نشسته من

چون پريشي آواره

 

چونان كه سخت مي زند

نايم به نال و

آتش به بال

 

سودي مگر

اگر اينجايم اينچنين

در چنگ بي عطوفت سالهاي سرد

وا مانده هاي درد

چون مرده اي كه مي كشد جسد به پاي خويش

به نام مرد

 

بي من نشسته من

در حزني نا خوانده مانده

وز پاي تا سر كشانده

 

در شهر پر سكوت من

چونان كه به تابوت من

وز آسماني كه بوده ام

ديگر پيداست به ناسوت

هبوط من

 

ح باران ع

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:3  توسط حامد عظیمی | 

 

 

اي كاش كه مهر حرفهايت مي بود

اي كاش كه باز دستهايت مي بود

تو رفته و من مانده و بازم دل ودرد

درگير كه كاش چشمهايت مي بود

خوش بود زمان من و تو يادت هست

اي كاش كه ما و لحظه هايت مي بود

در شهوت اين دل كه به عشقت بشكست

اي كاش كمي هوس برايت مي بود

عكسيست به يادگار حك بر دل ما

اي كاش كه آن زلف رهايت مي بود

هر چند وفاي تو كم از گلها بود

اي كاش همان كمي وفايت مي بود

 

ح باران ع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:57  توسط حامد عظیمی | 

شكافي در ابر است
سرك مي كشم به داخل
مي بينم
آواز مي خوانند اين جا
فرشتگان
زندگي مهمي دارند
فرشتگان
مهم
يكي از آنان
ترك مي كند جمعيت را
با خوش خلقي
مي شكند كرختي خواب آلودگي را

خب ! ولاديمير ولاديميروويچ
دوست داري
دوزخ ما چگونه باشد ؟

من
با همان خوش خلقي
پاسخ مي دهم :
دوزخي زيبا !

 

ولاديمير ماياكوفسكي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:45  توسط حامد عظیمی | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در من نشست و خواب عسل عطر او گرفت

اين شعر ها همگي  از عشق بو گرفت

 

عشق از حصار بيامد و غم را ز سر پراند

چشم از نگاه انورش يكباره سو گرفت

 

اين گونه بي حجاب آمد و گفتا به خاطر آر

كين عشق بر دلت صد بار رو گرفت

 

اين هم به مزد بود آري به خاطر آر

آن روزها كه دلت ره جستجو گرفت

 

گه مي نمود سخن خدايم وگه من به او سخن

از درد عشق بود كه دل اين گفتگو گرفت

 

آري بياي عزيزم   وقت ياوريست

واژه تو را نوشت و شعر ز تو رنگ و رو گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:59  توسط حامد عظیمی | 

آتش بنهادند

به بنياد آدمي

كه فاختگان  شامشان

به مرثيه سوگوار خويش

بانگ مي دهند

 

اينان كه به خون آدمي

پاشويه آرامش مي گيرند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 9:8  توسط حامد عظیمی | 

تمام شعر های من

 ببین هلاک نام توست

تو رفته ای ولی هنوز

تمام من برای توست

به شعر چله کرده ام

به اشک من نشسته ام

ببین که با نبودنت

دلم چه ریش یاد توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 16:30  توسط حامد عظیمی | 

 

عشق را ياراي انسان نيست

و اكراه است در من

با چنين آدم نماياني

سكوت خويش را

محض كلامي

راز بگشايم

 

زمان بيني ستمگر مي شود

گه گه  كه نه هر دم

و مي كوبد چماقي برسر از

جنس سياه خويش

 

زمان عمريست بي ياور مرا

اي ماهپاره كه دهانت را

هواي آدم امروز دزديده

و شيطان آن لبانت را

به مكري بخردانه

خوب بوسيده

و يا اينكه شكوه آدميت را

زمانه انچنين نامرد كوبيده

 

شكايت نيست بانو

تكسوار مركب آتشگذار دل

كه دل را مي بري

تا انتهاي فرصت عشق و

حقارت بر سرم مي بارد از بس

در سراي قلب تو

من كمتر از هيچم

من كولي

من حيران

همين بانو

 

يكي امد كنار من نشست و

گفت با من  باز هم رسوائيت را

سر به در داري

جدا كن اين كتاب تلخ تنهايي

مجال روشن اميد زين بيگانگيها

سخت بيزار است

هوا خوش مي شود  آري

بهاري تازه با نسل شقايقها

به ميراث زمين مي آيدو

انديشه والاتر ز امروز و

زمان زيبا

زمان زيبا شود آري

غزل مرد تمامي رفته در ماتم

يكي گفت و برفت و

آتشي انداخت در دل

جان بانو سخت دلتنگم

سخت بيمارم

حوالي همين آتشكده

اينجا كه مي سوزم از اين

نا مردميهاي تالم دار بيهوده

نگاهت مي چكد بر قلب من

من تازه تر مي گردم و

افسوس آدم محو در روياي زيبايت

غمت را سخت مي كوبد

و شادي خامه بر مي دارد و

من هم مي شوم شعري

بروي دفتري بي مرز در عشق و

نهالي كه زمينش را توئي

رويان

ح باران ع 27/4/84

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:26  توسط حامد عظیمی | 

اي عشق

در راز تو آبراهيست

كز چشمه اي روشن

اري كه چشم

آري دو ديده بهار خورده و

همچون پائيز مرده

كه ببارند هر دم كه بخواهند

كه غمگنانه به زردي خويش

بگريند

اي عشق در راز تو

حتي به محض بزرگواري غمت

شعف مي رقصد به ذهن

كه انسان

گاه چه زيبا انسان است

 

من از ژرف تو مي گويم

حتي كه هزار پاره ام كنند

به دشنه دشنامه اي تلخ

به تيزي نفرت

 

حتي كه چليپايم كشندو

برهنه  برهنه سخار كنند

و در آينه تو پرواز مرا نبينند

مانوس گرماي تو ام

دستم را بگير اي عشق

كه از حرارت تو به آسماني از آفتاب

به جهاني از گل

به دريائي از آرامش

عن غريب مي شوم

 

 

ح باران ع

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:54  توسط حامد عظیمی | 

اي رويش بي اجازه احساس
اي كهنه . اي بلند
اي آتش وي آب
اي درد وي درمان
اي كوفته وي كوفنده سر به دل
اي شكوه عيان وي نهان مانده بي شكوه
اي تمنا تو را هر گاه
مرا رام كن
دوباره دگرگون

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 10:12  توسط حامد عظیمی | 

شوخ است و باد پرورد

                             تا برد هر چه آورد

زمانه را ميگويم  شيرين

 

صحبت باد اگر چه مي آورد

هميشه از بردن بود

وتو در آستانه امدن

                        پوششي با بوي رفتن داشتي

 

رنگهايت را وداع كن

من هميشه عاشق خلوص حتي بد  بوده ام

 

گلوي قلب كسي را تيغ نگذاشته اند

احساس كسي را در بند نكرده اند

روح كسي را به ديگري نسپرده اند

                                     حالا اگر چه در آغوش من باشي در بند

 

تلخ است  و مي نهد چنگ بر گلويم

دوبار ه بغض را مي گويم

كه آموزگار چشمهاي من تو بودي

          

ح باران ع 24/1/84

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:48  توسط حامد عظیمی |